|
از آینه گفتن
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد |
|
|
|
زمان تند و تند می گذره و من نمیدونم کجای این صفحه ی گرد وایسادم...گیج و منگ فقط منتظر ... انگار آدم زاده می شه که منتظر یک معجزه باشه...شاید!
(به من یه ساعت برنارد قرض می دی؟ دلم برای خیلی کسا و خیلی چیزا تنگه...) ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 1:16 توسط مریم |
|
|
|
|
سلام به من یه ساعت برنارد قرض می دی؟
دلم برای خیلی کسا و خیلی چیزا تنگه... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه نهم آذر 1387ساعت 22:7 توسط مریم |
|
|
|
|
من آن شب سایه ی زن را نمی دیدم
ونوس وحشت تاریکی جنگل من آن رقص برهنه در ساهی را نمی دیدم تنش خالی نگاهش نشئه آنگیز است میان خط خط آن چهره اش نوری است و ناخن های زهر آلود که بر اندام نرم شب هزاران چنگ می تازد دلش آزاد آزاد است نه در قید است نه در ترس حیا خاموش می ماند دلش عریان عریان است دلش بی رنگ بی رنگ است میان مستی اش حجب حیا را می شود حس کرد حیا رقصی است که هرشب تازه می گردد حیا احساس هم آغوشی زن بود میان رقص محجوبش میان آن برهنه تار موی خیس میان آن تن موزون هزاران حرمت خاموش پنهان بود ولی من سایه ی زن را نمی دیدم... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:55 توسط مریم |
|
|
|
|
امروز یکی از بهترین دوستام منو یاد یه چیز با ارزش انداخت. یاد اینکه یه روزی من برای یه کسایی که نمی دونم کی هستن یه چیزایی می نوشتم...مهم نیست می خوندن یا نه مهم سر ریز کردن حرفایی بود که توی مارپیچ حنجره محبوس نمی شد.
ممنون دوست من... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:0 توسط مریم |
|
|
|
|
میدونم توو خیلیا دیگه خیلی دوست دارن و داریم از واقعیات زندگی هم بدونیم...
من توی یه ظهر بهاری با هزار دردی که به مادرم تحمیل کردم به دنیا اومدم. توی خونواده ی ما یه چیزایی حرمت داشت وداره که اگه پا روشون بذاری.... من توی دنیا فقط خونواده امودارم به هر حال دوستایی بودن که اومدن و خب ...هر دوستی ای یک تاریخ انقضایی داره... من از هیچ چیز این دنیا گله ندارم.من توی هر مقطعی سعی کردم بهترین باشم . بودم یا نبودمش مهم نیست. سعی کردم واقعیت ذهنیمو برای دوستام بگم اما از اکثرشون جز یکی (ن....) رودست خوردم... همشون به جز همون یکی! ادمای بی ارزشین که جز درگیری ذهنی هیچ چیز دیگه ای برای من نداشتن.... بگذریم : بنشین ومخور غم جهان گذران
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 2:44 توسط مریم |
|
|
|
|
وزن بی وزنی شعرم را
با تو که موزون تر از هروزن سنگینی یا به قول خواهرم شعری با تو ای آرام تر از شب با تو این شعر نگفته شعر بی وزنی شعر ترس از بی تو بودن را با دو دست ساکنم با دودست مرده از تنهاییم باتو می گویم چرا شعرم سراپا ترس و تنهاییست سبک شعرم...راستی یادم نمی آید... تقلیدی است... رونوشتی از تمام لحظه های دوری ام از توست من دلم تنگ است من برای تو سرود شور می خوانم تا نگویی دخترم بی من چه غمگین است شعر من آیینه ی صبر است صبری از بی صبری ام لبریز من برایت شعر می خوانم شعر پر شور و طرب انگیز تا برقصد خنده هایت در شب تاریک تا نگویی "وای" و "صد افسوس" ...دخترم بی من چه غمگین است ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:17 توسط مریم |
|
|
|
|
سرش رو انداخت زیر. انگار می خواست به طرف بفهمونه این بزرگواری منه که از سرت گذشتم و الا الآن سرت مثل اون فرانسوی بدبخت که نمیدونم اسمش چی چی بود می افتاد توی سبد گیوتین. عین اون تخم مرغایی که توی دامنش جمع کرده بود و می داد دست من. می داد دست من و من فکر میکردم انگار این تخم مرغ ها رو بچینم پیش هم میشه قلب اونو...نمی دونی چه عشقی می کردم تو همون بچگی پر از شپش و بزغاله ی زبون نفهمم. یادش بخیر.تو این چیزا حالیت نیست. مرغ تو یه پا داره اما مرغ من چهارتا پا داشت ! اینم از شانس منه! من گمون می کردم اون مال منه و اونم اصلا ً حالیش نبود . عین گاو ننه کاشی ، همون ننه ی بدبخت خودم ، بی خیال ، با دهن باز تو چشام نیگا می کرد و منم عین سگ اکبر چوپون براش دم می جنبوندم و هیچ کدوم ملتفت نبودیم که مارو چه به این حرفا. حالا خیالات ورت نداره ها...من الآن به همینشم راضیم...ننه ام وقت زاییدن من عمرشو داد به شما...قربونت. خدا رفتگان تورم بیامرزه...ننه ام عشقی بود ...اونقدر عشقی بود ....که منو زایید...این اخلاقشو منم دارم ...خدا بیامرز از هیچی واهمه نداشت... * * * _ آهای! اون بالا چیکار می کنی؟! خجالت نمی کشی؟! اون تن لشتو بیار پایین ببینم... آره جونم. الآن که می بینی رخت می شورم خیال نکنی غصه مه ها...نه...بزار این بچه به دنیا بیاد ...میشه سایه ی سرم... دکتر میشه واسه ی خودش...منم که اون موقع پیر میشم و دیگه از ریخت افتادم...اون موقع دست ننه شو می گیره میبره شابدوالعظیم.... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:47 توسط مریم |
|
|
|
|
من آدم نقالی نیستم اما از قصه گویی خوشم میاد.
قصه هایی که منو توی بچگیای شلوغ پلوغم در مدرسه رفتنهای پر درد سرم و در فارغ التحصیل شدن غم انگیزم از چهار سالی که گذشت...چه زود گذشت غرق میکند بی آنکه بفهمم شاید بیش از ۴ سال است که با هم هم کلاسیم و چه راحت از هم عبور کردیم... من خیلی چیزها را ندیدم ...طعم شیرین خیلی از با هم بودن ها را به گناه داشتن بعضی چیزها که نه دست من بوده و نه بعضیها تاب تحملش را داشته اند نچشیده ام...با هم بودن و با هم نبودن عجیب ترین لذتی است که تا به حال میدانم نچشیده ای...اما من لذت بردم از ثانیه های عمرم از دقایق شلوغم و از ساعتهای آغشته ام به با هم بودن... طعم بعضی از قصه ها اونقدر تلخه که نگفتنشم آدمو میشکنه و بعضی اینقدر شیرینه که نگی هم گلو رو میزنه!!! تجربه های بچگی یکباره تبدیل شد به تجربه ی سردرگم مدرسه و تجربه ی مدرسه کم کم داره تبدیل میشه به تجربه ی تلخ و شیرین خداحافظی... ما با هم زندگی کردیم با هم از ریاضی متنفر شدیم و با هم به زیست عاشقانه نگاه کردیم! با هم امتحانی رو بهم زدیم و با هم به این شجاعت زایدالوصفمان افتخار کردیم!!!!
با هم دعوا کردیم و با هم گفتیم و خندیدیم...با هم بودیم و با هم رقابت کردیم و حتی گاهی انقدر خبیث بودیم که فکر کردیم فقط ما ۱۴ نفریم که کنکوری هستیم....بگذریم قصه به اندازه ی ثانیه هایی که سر کلاس نشستیم طولانیه...به اندازه ی لحظه هایی که بچگانه به بهانه ی نمره گریه کردیم...فقط به بهانه ... من در کلاس زندگی کردم بزرگ شدم نفس کشیدم حتی ترسیدم....ترسیدم از بی هم بودن ...بگذریم قصه به اندازه ی فاصله ی من تا آینده طولانیه... من برای این خداحافظی گریه نمیکنم...خدارو چه دیدی شاید فردا باز هم گذر پوست به دباغ خونه بیفته...بیا برایم دعا کن تا شاید دست من هم به روپوش سفید برسد...فقط یک لحظه با من باش...همین
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:35 توسط مریم |
|
|
|
|
ببخشید که نشد.
ببخشید که نتونستم انگشتمو توی چشمت فرو کنم. هیچ میدونستی از اینکه دوستات باهاتن و باهات نیستن چه حالی میشی؟ ببخشید که نشد قورتت بدم. هیچ میدونستی وقتی نمیتونی به خاطر خودت بودن به کسی اعتماد کنی چه حالی میشی؟ ببخشید که ازت حالم به هم میخوره. هیچ میدونستی مزخرف ترین جمله ای که تا حالا شنیدم این بوده که بچه درس خون که پای کامپیوتر نمیشینه! از من میشنوی اگه به جمله ی فوق الذکر معتقدی از طرف من اون انگشت مبارک رو بکن تو اون چشت!!! ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:22 توسط مریم |
|
|
|
|
دیشبم مث هرشب بود.مث هرشب سردو سیاه و تلخ.تلخ مثل قهوه ای که هرشب صدای به هم زدنش رو توی تاریکی میشنوم.میشنوم که یکی داره قهوه رو با همه ی تلخیش قورت میده انگار که میخواد این بیخوابی لعنتی رو با پارادوکس تکراری و همیشگی قهوه بکشه توی معده اش.
دیشبم مثل هرشب پر بود از سرفه های پنی سیلینی من پراز سرفه های انگار الکی که از سر بیکاری از ریه ی خشک و ترک ترکم به بیرون پرتاب میشدن... این همه ی دیشب من بود. ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:1 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
من ننه شهرزاد قصه گوام که پای کامپیوتر هزار و یک شب تایپ میکنه!
|
|
آذر 1387 آبان 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
zizi jaane jigo0li kia09 تک پسر::قالب ساز |
|
|
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
|
|
RSS
|