|
از آینه گفتن
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد |
|
|
|
خدا کنه که اگه قراره این آسمون آبی لعنتی بباره من چترمو توی جیبم جا داده باشم
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 3:7 توسط مریم |
|
|
|
|
من این کنکور کثا فت رو دادم...خوب یا بد تموم شد و حالا حس یه آدم شناور در خلصه رو دارم...
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 23:39 توسط مریم |
|
|
|
|
من حس یک گلادیاتور رو دارم یه گلادیاتور که بدترین عید ، بدترین سیزده بدر و بدترین روز تولدش رو امسال پشت سر گذاشت... یه گلادیاتور که احساس میکنه بیخودی می جنگه و انگار شکستش از قبل تعیین شده...به درک...دیگه بیشتر از این که نمیشه میشه؟! ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 16:37 توسط مریم |
|
|
|
|
سلام شرمنده اصلا وقت آپ کردن ندارم ان شا الله به زودی با دست پر برمیگردم!
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:0 توسط مریم |
|
|
|
|
مرسی از همه ی کسایی که میان و می خونن و بعضی یه چند خطی می نویسن و بعضی هم .... یکی از دوستای ندیده ام یه کامنت فرستاده من منظورشونو از "جوات موات" متوجه نشدم. ایشون به کیا میگن جوات؟! اما به هر حال مرسی... بگذریم.... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:25 توسط مریم |
|
|
|
|
سرش رو انداخت زیر. انگار می خواست به طرف بفهمونه این بزرگواری منه که از سرت گذشتم و الا الآن سرت مثل اون فرانسوی بدبخت که نمیدونم اسمش چی چی بود می افتاد توی سبد گیوتین. عین اون تخم مرغایی که توی دامنش جمع کرده بود و می داد دست من. می داد دست من و من فکر میکردم انگار این تخم مرغ ها رو بچینم پیش هم میشه قلب اونو...نمی دونی چه عشقی می کردم تو همون بچگی پر از شپش و بزغاله ی زبون نفهمم. یادش بخیر.تو این چیزا حالیت نیست. مرغ تو یه پا داره اما مرغ من چهارتا پا داشت ! اینم از شانس منه! من گمون می کردم اون مال منه و اونم اصلا ً حالیش نبود . عین گاو ننه کاشی ، همون ننه ی بدبخت خودم ، بی خیال ، با دهن باز تو چشام نیگا می کرد و منم عین سگ اکبر چوپون براش دم می جنبوندم و هیچ کدوم ملتفت نبودیم که مارو چه به این حرفا. حالا خیالات ورت نداره ها...من الآن به همینشم راضیم...ننه ام وقت زاییدن من عمرشو داد به شما...قربونت. خدا رفتگان تورم بیامرزه...ننه ام عشقی بود ...اونقدر عشقی بود ....که منو زایید...این اخلاقشو منم دارم ...خدا بیامرز از هیچی واهمه نداشت... * * * _ آهای! اون بالا چیکار می کنی؟! خجالت نمی کشی؟! اون تن لشتو بیار پایین ببینم... آره جونم. الآن که می بینی رخت می شورم خیال نکنی غصه مه ها...نه...بزار این بچه به دنیا بیاد ...میشه سایه ی سرم... دکتر میشه واسه ی خودش...منم که اون موقع پیر میشم و دیگه از ریخت افتادم...اون موقع دست ننه شو می گیره میبره شابدوالعظیم.... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:47 توسط مریم |
|
|
|
|
من آدم نقالی نیستم اما از قصه گویی خوشم میاد.
قصه هایی که منو توی بچگیای شلوغ پلوغم در مدرسه رفتنهای پر درد سرم و در فارغ التحصیل شدن غم انگیزم از چهار سالی که گذشت...چه زود گذشت غرق میکند بی آنکه بفهمم شاید بیش از ۴ سال است که با هم هم کلاسیم و چه راحت از هم عبور کردیم... من خیلی چیزها را ندیدم ...طعم شیرین خیلی از با هم بودن ها را به گناه داشتن بعضی چیزها که نه دست من بوده و نه بعضیها تاب تحملش را داشته اند نچشیده ام...با هم بودن و با هم نبودن عجیب ترین لذتی است که تا به حال میدانم نچشیده ای...اما من لذت بردم از ثانیه های عمرم از دقایق شلوغم و از ساعتهای آغشته ام به با هم بودن... طعم بعضی از قصه ها اونقدر تلخه که نگفتنشم آدمو میشکنه و بعضی اینقدر شیرینه که نگی هم گلو رو میزنه!!! تجربه های بچگی یکباره تبدیل شد به تجربه ی سردرگم مدرسه و تجربه ی مدرسه کم کم داره تبدیل میشه به تجربه ی تلخ و شیرین خداحافظی... ما با هم زندگی کردیم با هم از ریاضی متنفر شدیم و با هم به زیست عاشقانه نگاه کردیم! با هم امتحانی رو بهم زدیم و با هم به این شجاعت زایدالوصفمان افتخار کردیم!!!!
با هم دعوا کردیم و با هم گفتیم و خندیدیم...با هم بودیم و با هم رقابت کردیم و حتی گاهی انقدر خبیث بودیم که فکر کردیم فقط ما ۱۴ نفریم که کنکوری هستیم....بگذریم قصه به اندازه ی ثانیه هایی که سر کلاس نشستیم طولانیه...به اندازه ی لحظه هایی که بچگانه به بهانه ی نمره گریه کردیم...فقط به بهانه ... من در کلاس زندگی کردم بزرگ شدم نفس کشیدم حتی ترسیدم....ترسیدم از بی هم بودن ...بگذریم قصه به اندازه ی فاصله ی من تا آینده طولانیه... من برای این خداحافظی گریه نمیکنم...خدارو چه دیدی شاید فردا باز هم گذر پوست به دباغ خونه بیفته...بیا برایم دعا کن تا شاید دست من هم به روپوش سفید برسد...فقط یک لحظه با من باش...همین
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:35 توسط مریم |
|
|
|
|
ببخشید که نشد.
ببخشید که نتونستم انگشتمو توی چشمت فرو کنم. هیچ میدونستی از اینکه دوستات باهاتن و باهات نیستن چه حالی میشی؟ ببخشید که نشد قورتت بدم. هیچ میدونستی وقتی نمیتونی به خاطر خودت بودن به کسی اعتماد کنی چه حالی میشی؟ ببخشید که ازت حالم به هم میخوره. هیچ میدونستی مزخرف ترین جمله ای که تا حالا شنیدم این بوده که بچه درس خون که پای کامپیوتر نمیشینه! از من میشنوی اگه به جمله ی فوق الذکر معتقدی از طرف من اون انگشت مبارک رو بکن تو اون چشت!!! ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 21:22 توسط مریم |
|
|
|
|
دیشبم مث هرشب بود.مث هرشب سردو سیاه و تلخ.تلخ مثل قهوه ای که هرشب صدای به هم زدنش رو توی تاریکی میشنوم.میشنوم که یکی داره قهوه رو با همه ی تلخیش قورت میده انگار که میخواد این بیخوابی لعنتی رو با پارادوکس تکراری و همیشگی قهوه بکشه توی معده اش.
دیشبم مثل هرشب پر بود از سرفه های پنی سیلینی من پراز سرفه های انگار الکی که از سر بیکاری از ریه ی خشک و ترک ترکم به بیرون پرتاب میشدن... این همه ی دیشب من بود. ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:1 توسط مریم |
|
|
|
|
سلام
امروز ساعت یک ربع به ۶ از مدرسه آمده ام(مثل هفته ی گذشته) و احساس میکنم مغزم رو به انفجار است ! الآن فقط یه لیوان چای داغ میچسبه همین!
ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 18:22 توسط مریم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
من ننه شهرزاد قصه گوام که پای کامپیوتر هزار و یک شب تایپ میکنه!
|
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
zizi jaane jigo0li kia09 تک پسر::قالب ساز |
|
|
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
|
|
RSS
|